تب بالا
سلام عزیز دل مامان حدود 2 هفته پیش بود فکر کنم 7 آذر 1390 .بعد از ظهر بود که از خونه ی مادر برگشتیم .چون بیرون هوا سرد بود من متوجه نشدم که تب داری دیدم بابا گفت که چقدر صورت غزل داغه منم گفتم نه بابا چیزی نیست اما غافل از اینکه تب داشتی حدود یک ساعت گذشت که متوجه شدم واقعا تب داری .قطره استامینوفن آوردم بهت دادم وگفتم خوب میشی بعد هم با بابا رفتی پایین پیش مامان بزرگ اینا حدود نیم ساعت پایین بودی بعد بابا آوردت بالا دیدم صورتت قرمز قرمزه خیلی ترسیدم به بابا گفتم بیا غزلو ببریم دکتر خطر ناکه اما بابا گفت که دکتر های شب زیاد وارد نیستند صبح میبریمش من هم سریع رفتم تو اینترنت تا راجع به تب یه سری اطلاعات کسب کنم دیدم نوشته بودن که شیاف هم برای تب مفیده پس به بابا گفتم زود برو از دارو خونه شیاف استامینوفن بگیر بعد از یه ربع بابا برگشت و من هم یه شیاف واست گذاشتم حدود یه ساعت گذشت اما همچنان تب بالایی داشتی و انگار نه انگار .تو هم به من چسبیده بودی و همش شیر میخوردی من هم کلافه شدم به زور سینه رو از دهنت کشیدم و رفتم یه دستمال مرطوب آوردم که بزارم تو صورتت اما جناب عالی جیغ میکشیدی و دستمالو پرت میکردی من هم به ناچار بردمت دستشویی ودست وپاتو با آب حسابی شستم اما اصلا تبت پایین نمی اومد خلاصه تا صبح حسابی تب داشتی قطره ی استامینوفن هم که بهت دادم همه رو آوردی بالا
حسابی ناراحت بودم .بالاخره به سختی شب رو به صبح رسوندیم و صبح با مامانی بردیمت دکتر .چشمت روز بد نبینه قلقله بود 1 ساعتی طول کشید تا نوبت ما شد پیش دکتر که رفتیم بازم تبت بالا رفت ودکتر گفت که ممکنه الان دور از جونت تشنج کنی گفت به منشی میگم که تبش رو کنترل کنه با شنیدن این جمله یکدفعه دستو پام شل شد خیلی ترسیدم .گفتم خانوم منشی تو رو خدا به داد دخترم برس اما انقدر مطب شلوغ بود که اصلا نمیشنید ..خلاصه با خواهش و تمنا 2 جور شربت رو به خوردت دادیم بعد هم یه شیاف واست گذاشتم وتمام لباسهاتو درآوردم اما همچنان تب داشتی .درمونده بودم که کجا برم وچه کار کنم .خدا رو شکر به خیر گذشت وحدودا نیم ساعت طول کشید که تبت پایین اومده و خوابیدی یه خورده راحت شدیم دیگه نزدیک ظهر بودو مطب هم داشت تعطیل میشد مجبور شدم از خواب بیدارت کنم تا آمپول دگزا رو که دکتر واست تجویز کرده بود به کمک منشی بهت تزریق کنیم .بعد هم تبت رو چک کرد ودیدیم که الحمدلله 35 بود .بالاخره حدود ساعت 1 ونیم راهی خونه شدیم حدود یکی دو روز بیحال بودی اما خدا رو صد هزار مرتبه که به خیر گذشت آخه شنیدم که میگن تب تو سن شما خیلی خطر ناکه .از خدامیخوام که هیچ کودکی مریض نشه چونکه کوچولوها خیلی پاک ومعصومن و هیچ مادری دوست نداره ناراحتی جگر گوشه شو ببینه


تب بالا
